midnight

۲۱ مطلب توسط «✣یگانـღـه✢ jb» ثبت شده است

جالبه.امتحان کنیدو نتیجشو به منم بگین!
داستان دختری است که مرده به خاکش می سپارند، امّا در واقع زنده است. او تلاش می کند تا خود را از درون تابوت بیرون کشیده و فرار کند، امّا....
                                                         
 چه کسی تاکنون یک یا دو تا از این داستان های ترسناک شهری را نشنیده است؟ هر افسانه ای، می تواند کمی حقیقت را درون خود داشته باشد. حتّی اگر نمی توانید یک افسانه را به طور کامل باور کنید، آن را خوانده و امتحان کنید، و دقّت کنید که آیا موهای بدنتان سیخ نمی شود. برخی از افسانه های شهری پشت درهای بسته و جلوی آینه ها و در تاریکی کامل ساخته شده اند.

افسانه شهری: نوزاد آبی
برای آنکه این افسانه را به مرحله اجرا در آوریم، باید به درون حمام روید، در را ببندید، و چراغ ها را خاموش کنید. برای آغاز یک افسانه ترسناک، این فاکتورها کافی است. البتّه این بستگی به اندازه حمام شما و کوچک بودن آن و اینکه شما تا چه حدّ از مکان های بسته می ترسید. گام بعدی این است که وانمود کنید، در حال تکان دادن یک عروسک هستید، در حالیکه سیزده بار عبارت نوزاد آبی را زیر لب زمزمه می کنید. با این کار، یک نوزاد ظاهر شده و شما را خراش می دهد. هنگامی که این اتفاق افتاد، شما باید عروسک را انداخته و فرار کنید. زیرا اگر این کار را انجام ندهید، زنی ظاهر خواهد شد و چنان فریادی خواهد زد که بر اثرش، تمام شیشه ها می شکنند. "نوزاد را به من بده!" اگر نوزاد را به او پس ندهید، به دست او کشته خواهید شد. حال، آیا جرات تکان دادن یک عروسک را دارید؟
 
http://www.seemorgh.com/uploads/1391/06/bloody-mary.jpg


افسانه شهری: بانوی سپیدپوش

آیا به تازگی یکی از کسانی را که دوست داشته اید، از دست داده اید؟ بانوی سپیدپوش به شما روشی را نشان می دهد تا بتوانید آنها را ببینید.
به تنهایی داخل حمام شده و چراغ ها را خاموش کنید. پنج بار بچرخید و عبارت بانوی سپیدپوش را تکرار کنید. به سمت مخالف چرخیده و پنج بار نام کسی را که از دست داده اید و آرزوی دیدنش را دارید، تکرار کنید. پس از اینکه نام آنها را صدا زدید، در آینه آنها را خواهید دید.

نام دیگرش اما الضعیف است. نویسنده اصلی این کتاب فردی بدوی اهل شام به نام عبدل ال حضرت در سال ۶۹۹ نوشته شده است.
 
وبسایت کافه ترک: کتاب نکرونومیکون رستاخیز مردگان و یا کتاب دیوانه کننده القابی است که روی این کتاب نهاده اند.

نام دیگرش اما الضعیف است. نویسنده اصلی این کتاب فردی بدوی اهل شام به نام عبدل ال حضرت در سال ۶۹۹ نوشته شده است.

بعد از آنکه کتاب توسط ال حضرت به پایان رسید. بدن تکه تکه شده اش پیدا شد. دلیل و نحوه قتل نامعلوم  بود.

کتاب اصلی (نمونه دیگری از این کتاب توسط اچ پی لاو کرفت نوشته و در ژانر  وحشت روانه بازار شد) شامل ۷ جلد است. و در ارتباط با آینده بشریت پیشگویی هایی در آن گنجانده شده است. بنا به ادعایی تعدادی از پیشگویی های نوستر آداموس برگرفته از این کتاب است.

 
مرموزترین کتاب جهان خوانندگانش را به بلا مبتلا میکند

مدرکی از سال ۱۴۸۷ توسط  راهب وارمیوس (olaus wormius) بر جای مانده است. او طبق این نوشته به کتاب بسیار خطرناکی اشاره میکند. این کتاب مرموز خواننده را به شدت تحت تاثیر خود قرار می دهد. وارمیوس در یکی دیگر از نوشته هایش می گوید: وقتی ترجمه کتاب به دستم رسید. مقداری از آن را مطالعه کردم و بلافاصله آنرا در آتش سوزاندم. چون حقایقی در آن  فاش میشود که هنوز هیچکس برایش آماده نیست. به زمان بسیار زیادی برای درکش محتاجیم!

اما ترجمه ای که راهب واریوس ادعا میکرد در آتش سوزانده است. سال ۱۵۸۶ در پراگ یکبار دیگر پیدا شد. اما در دستان فردی که همه او را به عنوان جادوگر میشناختند. دکتر جان دی و دستیارش ادوارد کلی، بنا به شایعه ها این دو بعد از پیدا کردن این کتاب سعی در زنده کردن مردگان! کردند.

مرموزترین کتاب جهان خوانندگانش را به بلا مبتلا میکند

کتاب سپس بوسیله فردی کلکسیونر به نام الیاس اشمول به کتابخانه بودلین آکسفورد هدیه داده شد. از این کتاب دو نسخه دیگر در کتابخانه های موزه بریتانیا و واتیکان  موجود است.

نسخه کتاب نکرونومیکون کتابخانه بودلین در سال ۱۹۳۴ ناپدید  شد.

گفته میشود ( هیتلر به علت علاقه زیادش به متافیزیک به نحوی این کتاب را بدست آورد) و بعد از آن دیگر ردی از آن نسخه در دست نیست.

نسخه موجود در موزه بریتانیا در سال ۱۹۴۰ از فهرست خارج و به انبار منتقل شد. سپس همراه جواهرات سلطنتی خانواده پادشاهی در گالر قلعه حفاظت شده قرار گرفت.

آنچه این کتاب را خطر ناک جلوه میدهد. تنها بخش دیوانه کننده آن یعنی بخش صدمات فیزیکیش نیست. بلکه حقایق نوشته شده در کتاب آنقدر بی پرده و بی رحمانه است. که باعث فرو ریختن تمامی باورها و ذهنیت فرد در ارتباط با زندگی میشود. و تنها برای انسانی که کتاب را مطالعه میکند. تاریکی و یک هیچ بزرگ به ارمغان می آورد. یعنی اگر فرد از خواندن این کتاب به مرز جنون نرسد. مجبور است در بی هدفی و تاریکی مطلق زندگی کند…
 

"قلقلاک" در باورهای عامیانه مردم مازندران کیست؟
از دیگر بچه ترسان های مازندرانی "قلقلاک" است که ظاهری بزرگ ،زشت و ترسناک دارد.این موجود بدنبال کودکان میگردد و همزمان با خنده های کریح و بلند آنها را به کنجی میبرد وتا سرحد جنون کودک را قلقلک میدهد!گاهی اوقات صرفا گفتن این موضوع به کودک برای ترسانیدن آن بسنده نمیشد و در این هنگام یکی از اعضای خانواده نقش قلقلاک را بازی میکرد و با پوشانیدن چهره خود کودک را میترساند.این موجود صرفا برای آرام کردن کودکان شیطان بکار میرفت که انصافا نسبت به بقیه بچه ترسان ها درمیان کودکان ترس بیشتری داشت!

این کلمه نیز بصورت "گذلاق" هم نوشته میشود که به معنی قلقلک برای خنده است


آیینه‌ای که توسط روح یک زن و فرزندانش تسخیر شده است

خانه‌ی اربابی "مزرعه‌ی میرتلز" (Mirtles)، را شاید بتوان در شمار معروف‌ترین خانه‌های تسخیر شده‌ی آمریکا و چه بسا جهان دانست. تاریخ تأسیس آن به سال ۱۷۹۶ باز می‌گردد و البته محل ساخت آن هم به نوعی در این تسخیر شدگی بی تأثیر نیست. این مزرعه و خانه‌ی آن در گورستان بومیان آمریکا ساخته شده است. هر چند براساس پاره‌ای از خرافات محلی، اینجا محل وقوع دست کم ده جنایت بوده و رخ دادن رویدادهای ماورایی و عجیب نیز در آن به صورت روزانه گزارش می‌شده است.

شاید بتوان تسخیرشده‌ترین شی این خانه را آیینه‌ای دانست که در سال ۱۹۸۰ در آنجا قرار داده شده است. مهمانان این خانه‌ی اربابی گفته‌اند که گاهی پیکره‌هایی لرزان را در آیینه مشاهده کرده و بعضاً اثر انگشت کودکی روی شیشه‌ی آن برجا مانده است.
براساس افسانه‌های محلی، ارواح زنی به نام "سارا وودراف" (Woodruff) و فرزندانش در این آیینه به دام افتاده‌اند. گفته می‌شود که سارا و فرزندانش به واسطه‌ی مسمومیت جان خود را از دست دادند و باید در زمان مرگ روی آیینه پوشانده می‌شد تا از به دام افتادن ارواح آنها در آن جلوگیری به عمل می‌آمد. اما به هر دلیلی این اتفاق رخ نداده و اکنون این ارواح در این خانه رفت و آمد داشته و حضور خود را در آیینه نشان می‌دهند


داستان عروسک انابل😱: در سال ۱۹۷۰ زنی از یک فروشگاه، عروسکی پارچه‌ای با مدل قدیمی خرید تا به عنوان کادوی روز تولد، به دخترش که دانشجوی کالج بود هدیه کند. دختر این عروسک را بسیار دوست داشته و آن را در آپارتمانی که با دوستانش در آن ساکن بود، نگهداری می‌کرد. اما به زودی اوضاع تغییر کرد.

دختر جوان و هم اتاقیش متوجه شدند که حوادث عجیبی رخ می‌دهد که در روی دادن تمامی آنها، ردّ پای این عروسک هم مشاهده می‌شود. عروسک ناگهان گم شده و سر از اتاق دیگر در می‌آورد، درحالی که حتی کسی آن را لمس نکرده بود. به علاوه گهگاه تکه‌های کوچکی از کاغذ پیدا می‌کردند که گویی کودکی روی آنها نقاشی کشیده بود، کاغذهایی که متعلق به دخترها نبود. آنها حتی یک روز عروسک را در حالی یافتند که روی پاهای پارچه‌ای خود ایستاده بود، امری که به نظر امکان‌پذیر نمی‌رسید. اینجا بود که دخترها دیگر حقیقتاً وحشت زده شده و با یک مدیوم تماس گرفتند.

مدیوم به آنها گفت که شاید این عروسک توسط روح دختری که به تازگی در آپارتمان آنها فوت کرده، تسخیر شده باشد. در حین کار این مدیوم دریافت که آنابل این دختران را دوست داشته و می‌خواهد همیشه با آنها باقی بماند. دختران سرانجام این خواسته‌ی آنابل را پذیرفتند. اما اوضاع کم کم تغییر کرده و رو به وخامت گذاشت، به ویژه که یک شب یکی از دوستان آنها توسط عروسک مورد حمله قرار گرفته و زخمی شد، به طوری که خراش‌های متعددی روی قفسه‌ی سینه او مشاهده می‌شد. اینجا بود که دیگر کاسه‌ی صبر دخترها لبریز شده و با دو محقق عالم ارواح، "اِد و لورن وارن" (Ed & Lorraine Warren)، تماس گرفتند.

این زوج با تحقیقات خود دریافتند که این عروسک هیچ‌گاه توسط روح یک کودک خردسال تسخیر نشده است، بلکه برعکس، توسط یک روح شیطانی اشغال شده که با گفتن دروغ در مورد هویت خود، سعی در نزدیکی هر چه بیش‌تر به دخترها را داشته است. آنها نتیجه گرفتند که او در نهایت می‌خواسته یک یا هر دو دختر را تسخیر کند. دختران وحشت‌زده، آنابل را به وارن‌ها دادند تا آن را در یک قفسه‌ی شیشه‌ای در موزه‌ی شخصی خود در "کانکتیکات" نگهداری کنند. محفظه شیشه‌ای که روی آن نوشته شده: "اخطار، آن را باز نکنید


https://scontent-frx5-1.cdninstagram.com/t51.2885-15/s640x640/sh0.08/e35/21690558_1285320188245091_644278062568964096_n.jpg

می زیست و زندگی نسبتا آزادی داشت . الیزابت با وجود تاهل از جوانی ده ها عاشق داشت و با آنها در ارتباط بود.

در آستانه ی 40 سالگی زمانی که یکی از کنیزانش مشغول شانه کردن موهای شاهزاده با شانه ای سنگی بود، الیزابت در آینه متوجه یک چین در چهره اش شده در این هنگام خدمتکارش که مشغول شانه کردن موهایش بود موی او را سفت کشید. کنتس خشمگین مشتی به بینی خدمتکار زد و از آن خون جاری شد .

کنتس متوجه شد که خون دختر جوان بر دستانش پوستش را لطیف تر کرده و زمانی به خود می آید که همه ی خون کنیز بخت برگشته را مکیده.

الیزابت بهترین و زیباترین حس زندگیش را بر بالای سر اندام بی جان دخترک باز یافته بود، احساس جوانی.

برای تداوم این احساس الیزابت نیاز به نوشیدن و تن شویی در خون دوشیزگان داشت، برای همین در طی بیش از 10 سال 600 دوشیزه ی مجاری بر بالای یک وان مرمرین آویخته و دریده شدند تا الیزابت از آنان بنوشد و تن لطیفش را در خون گرمشان شستشو دهد.

در ده سال وحشت آور ، روستاییان قلعه باتوری با تاریک شدن هوا درها را قفل میکردند و به صدای فریادها و ناله های دختران و زنان جوانی که توسط درشکه وحشت آور از خیابان ها ربوده میشدن گوش میدادند.

این وضع ادامه داشت تا اینکه یک نفر به درخواست های کمک کشیش دهکده پاسخ داد

در عید سال 1610 میلادی ، گروه مهاجم به رهبری نخست وزیر مجارستان به قلعه حمله کردند . 
گرچه از قبل به جستجوگران آمادگی داده شده بود ، با این وجود هیچ یک از آنها پس از شکستن درهای قلعه نتوانستد صحنه های وحشتناک روبه روی خود را تحمل کنند . بدنهای دختران جوانی که تکه تکه شده بودند کف اتاق پراکنده بود .

تمامی افراد قلعه به مرگ محکوم شدند بجز الیزابت که به دلیل نفوذی که داشت در کشتارگاهش زندانی شد.

سرانجام پس از 4 سال و در سال 1614 الیزابت در حبسگاه خود به مرگ طبیعی مرد.

کنتس الیزابت باتوری در زمان مرگ حدود 55 سال داشت ولی همچنان زیبا و جوان بود  از او با القاب «کنتس خون» یا «ملکه خون» یاد می‌کنند.