midnight

۲۶ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است

"قلقلاک" در باورهای عامیانه مردم مازندران کیست؟
از دیگر بچه ترسان های مازندرانی "قلقلاک" است که ظاهری بزرگ ،زشت و ترسناک دارد.این موجود بدنبال کودکان میگردد و همزمان با خنده های کریح و بلند آنها را به کنجی میبرد وتا سرحد جنون کودک را قلقلک میدهد!گاهی اوقات صرفا گفتن این موضوع به کودک برای ترسانیدن آن بسنده نمیشد و در این هنگام یکی از اعضای خانواده نقش قلقلاک را بازی میکرد و با پوشانیدن چهره خود کودک را میترساند.این موجود صرفا برای آرام کردن کودکان شیطان بکار میرفت که انصافا نسبت به بقیه بچه ترسان ها درمیان کودکان ترس بیشتری داشت!

این کلمه نیز بصورت "گذلاق" هم نوشته میشود که به معنی قلقلک برای خنده است


آیینه‌ای که توسط روح یک زن و فرزندانش تسخیر شده است

خانه‌ی اربابی "مزرعه‌ی میرتلز" (Mirtles)، را شاید بتوان در شمار معروف‌ترین خانه‌های تسخیر شده‌ی آمریکا و چه بسا جهان دانست. تاریخ تأسیس آن به سال ۱۷۹۶ باز می‌گردد و البته محل ساخت آن هم به نوعی در این تسخیر شدگی بی تأثیر نیست. این مزرعه و خانه‌ی آن در گورستان بومیان آمریکا ساخته شده است. هر چند براساس پاره‌ای از خرافات محلی، اینجا محل وقوع دست کم ده جنایت بوده و رخ دادن رویدادهای ماورایی و عجیب نیز در آن به صورت روزانه گزارش می‌شده است.

شاید بتوان تسخیرشده‌ترین شی این خانه را آیینه‌ای دانست که در سال ۱۹۸۰ در آنجا قرار داده شده است. مهمانان این خانه‌ی اربابی گفته‌اند که گاهی پیکره‌هایی لرزان را در آیینه مشاهده کرده و بعضاً اثر انگشت کودکی روی شیشه‌ی آن برجا مانده است.
براساس افسانه‌های محلی، ارواح زنی به نام "سارا وودراف" (Woodruff) و فرزندانش در این آیینه به دام افتاده‌اند. گفته می‌شود که سارا و فرزندانش به واسطه‌ی مسمومیت جان خود را از دست دادند و باید در زمان مرگ روی آیینه پوشانده می‌شد تا از به دام افتادن ارواح آنها در آن جلوگیری به عمل می‌آمد. اما به هر دلیلی این اتفاق رخ نداده و اکنون این ارواح در این خانه رفت و آمد داشته و حضور خود را در آیینه نشان می‌دهند


داستان عروسک انابل😱: در سال ۱۹۷۰ زنی از یک فروشگاه، عروسکی پارچه‌ای با مدل قدیمی خرید تا به عنوان کادوی روز تولد، به دخترش که دانشجوی کالج بود هدیه کند. دختر این عروسک را بسیار دوست داشته و آن را در آپارتمانی که با دوستانش در آن ساکن بود، نگهداری می‌کرد. اما به زودی اوضاع تغییر کرد.

دختر جوان و هم اتاقیش متوجه شدند که حوادث عجیبی رخ می‌دهد که در روی دادن تمامی آنها، ردّ پای این عروسک هم مشاهده می‌شود. عروسک ناگهان گم شده و سر از اتاق دیگر در می‌آورد، درحالی که حتی کسی آن را لمس نکرده بود. به علاوه گهگاه تکه‌های کوچکی از کاغذ پیدا می‌کردند که گویی کودکی روی آنها نقاشی کشیده بود، کاغذهایی که متعلق به دخترها نبود. آنها حتی یک روز عروسک را در حالی یافتند که روی پاهای پارچه‌ای خود ایستاده بود، امری که به نظر امکان‌پذیر نمی‌رسید. اینجا بود که دخترها دیگر حقیقتاً وحشت زده شده و با یک مدیوم تماس گرفتند.

مدیوم به آنها گفت که شاید این عروسک توسط روح دختری که به تازگی در آپارتمان آنها فوت کرده، تسخیر شده باشد. در حین کار این مدیوم دریافت که آنابل این دختران را دوست داشته و می‌خواهد همیشه با آنها باقی بماند. دختران سرانجام این خواسته‌ی آنابل را پذیرفتند. اما اوضاع کم کم تغییر کرده و رو به وخامت گذاشت، به ویژه که یک شب یکی از دوستان آنها توسط عروسک مورد حمله قرار گرفته و زخمی شد، به طوری که خراش‌های متعددی روی قفسه‌ی سینه او مشاهده می‌شد. اینجا بود که دیگر کاسه‌ی صبر دخترها لبریز شده و با دو محقق عالم ارواح، "اِد و لورن وارن" (Ed & Lorraine Warren)، تماس گرفتند.

این زوج با تحقیقات خود دریافتند که این عروسک هیچ‌گاه توسط روح یک کودک خردسال تسخیر نشده است، بلکه برعکس، توسط یک روح شیطانی اشغال شده که با گفتن دروغ در مورد هویت خود، سعی در نزدیکی هر چه بیش‌تر به دخترها را داشته است. آنها نتیجه گرفتند که او در نهایت می‌خواسته یک یا هر دو دختر را تسخیر کند. دختران وحشت‌زده، آنابل را به وارن‌ها دادند تا آن را در یک قفسه‌ی شیشه‌ای در موزه‌ی شخصی خود در "کانکتیکات" نگهداری کنند. محفظه شیشه‌ای که روی آن نوشته شده: "اخطار، آن را باز نکنید


«خاطرات عزیزم،امروز بعد از ظهر پدر و مادر رفته اند مسافرت.بچه خاله ام دیروز بدنیا آمد و آنها فکر کردند باید پیشش بروند تا تنها نماند.اما من اینجا تنها مانده ام.ولی کی اهمیت میدهد؟! پدرم گفت تو بزرگ شدی و مادرم پیشانی ام را بوسید و برایم آرزوی موفقیت کرد.حالا،مردد مانده ام کدام داستان را  برای امشب بخوانم.راستش مادر که بود ازین مشکل ها نداشتم..همیشه خودش شبها برایم قصه میخواند...»

دفترم را میبندم و روی میز میگذارم.جز چراغ خواب،همه ی برقها را خاموش کردم.خانه ما ده اتاق دارد و دوطبقه ست....

فکر میکنم از طبقه بالا دارد یک صداهایی می آید؛انگار یک نفر بدود..نه!دونفر! هی میدود،بعد می استد،دوباره میدود،در را باز می کند و محکم آنرا میبندد،هی این اتفاق تکرار میشود(و فقط یکی شان اینکار را انجام میدهد.بگمانم آن یکی وایستاده،یا شاید هم نشسته!) خیلی دلم میخواهد تقصیر را گردن باد بیندازم.اما هیچ بادی نمیوزد.حتی دریغ از یک نیمچه نسیم! پتو را تا چانه ام بالا می کشم و خنده ام میگیرد.با این قوه تخیلی که من دارم لابد میتوانم بگویم که دوتا دختر مونارنجی دوقلو،آن بالا دارند چش و چال عروسک هایشان را در می آورند! 

پلکهایم را روی هم فشار میدهم...براساس توهمات من،هنوز هم دارند میدوند؛هردویشان!

«خاطرات عزیزم! دیشب کلی کابوس دیدم.چون فکر میکردم دو نفر دارند طبقه بالا میدوند! نمیدانم..شاید دیوانه شده ام! مطمئنا اگر اینها را برای مالی تعریف کنم تا یک هفته بهم میخندد.

خیلی خوابم می آد.دیشب اصلا خواب درست و حسابی نداشتم.سه بار از خواب پریدم.دفعه آخر، حلقم خشک شده بود،مامان یک لیوان آب برایم آورد...»

همچین شل میشوم و خودکار از لای انگشتهایم روی زمین می افتد.دلم میخواهد فکر کنم خل شده ام..

نگاهم به لیوان خالی روی میز می افتد...

ادامه دارد.


دیدن این ویدیو کلیپ رو اصلا پیشنهاد نمیکنم اثر بسیار مخربی روی روح و روانتون داره و بسیار ترسناکه و پیغام های نهفته زیادی در اون وجود داره

ولی برای اونایی که میگن نه از چیزی میترسیم نه چیزی حالمونو بد میکنه گذاشتم

در مورد این که این موجودات کی هستن چیزی نمیگم 

https://scontent-frx5-1.cdninstagram.com/t51.2885-15/s640x640/sh0.08/e35/21690558_1285320188245091_644278062568964096_n.jpg

می زیست و زندگی نسبتا آزادی داشت . الیزابت با وجود تاهل از جوانی ده ها عاشق داشت و با آنها در ارتباط بود.

در آستانه ی 40 سالگی زمانی که یکی از کنیزانش مشغول شانه کردن موهای شاهزاده با شانه ای سنگی بود، الیزابت در آینه متوجه یک چین در چهره اش شده در این هنگام خدمتکارش که مشغول شانه کردن موهایش بود موی او را سفت کشید. کنتس خشمگین مشتی به بینی خدمتکار زد و از آن خون جاری شد .

کنتس متوجه شد که خون دختر جوان بر دستانش پوستش را لطیف تر کرده و زمانی به خود می آید که همه ی خون کنیز بخت برگشته را مکیده.

الیزابت بهترین و زیباترین حس زندگیش را بر بالای سر اندام بی جان دخترک باز یافته بود، احساس جوانی.

برای تداوم این احساس الیزابت نیاز به نوشیدن و تن شویی در خون دوشیزگان داشت، برای همین در طی بیش از 10 سال 600 دوشیزه ی مجاری بر بالای یک وان مرمرین آویخته و دریده شدند تا الیزابت از آنان بنوشد و تن لطیفش را در خون گرمشان شستشو دهد.

در ده سال وحشت آور ، روستاییان قلعه باتوری با تاریک شدن هوا درها را قفل میکردند و به صدای فریادها و ناله های دختران و زنان جوانی که توسط درشکه وحشت آور از خیابان ها ربوده میشدن گوش میدادند.

این وضع ادامه داشت تا اینکه یک نفر به درخواست های کمک کشیش دهکده پاسخ داد

در عید سال 1610 میلادی ، گروه مهاجم به رهبری نخست وزیر مجارستان به قلعه حمله کردند . 
گرچه از قبل به جستجوگران آمادگی داده شده بود ، با این وجود هیچ یک از آنها پس از شکستن درهای قلعه نتوانستد صحنه های وحشتناک روبه روی خود را تحمل کنند . بدنهای دختران جوانی که تکه تکه شده بودند کف اتاق پراکنده بود .

تمامی افراد قلعه به مرگ محکوم شدند بجز الیزابت که به دلیل نفوذی که داشت در کشتارگاهش زندانی شد.

سرانجام پس از 4 سال و در سال 1614 الیزابت در حبسگاه خود به مرگ طبیعی مرد.

کنتس الیزابت باتوری در زمان مرگ حدود 55 سال داشت ولی همچنان زیبا و جوان بود  از او با القاب «کنتس خون» یا «ملکه خون» یاد می‌کنند.