midnight

«خاطرات عزیزم،امروز بعد از ظهر پدر و مادر رفته اند مسافرت.بچه خاله ام دیروز بدنیا آمد و آنها فکر کردند باید پیشش بروند تا تنها نماند.اما من اینجا تنها مانده ام.ولی کی اهمیت میدهد؟! پدرم گفت تو بزرگ شدی و مادرم پیشانی ام را بوسید و برایم آرزوی موفقیت کرد.حالا،مردد مانده ام کدام داستان را  برای امشب بخوانم.راستش مادر که بود ازین مشکل ها نداشتم..همیشه خودش شبها برایم قصه میخواند...»

دفترم را میبندم و روی میز میگذارم.جز چراغ خواب،همه ی برقها را خاموش کردم.خانه ما ده اتاق دارد و دوطبقه ست....

فکر میکنم از طبقه بالا دارد یک صداهایی می آید؛انگار یک نفر بدود..نه!دونفر! هی میدود،بعد می استد،دوباره میدود،در را باز می کند و محکم آنرا میبندد،هی این اتفاق تکرار میشود(و فقط یکی شان اینکار را انجام میدهد.بگمانم آن یکی وایستاده،یا شاید هم نشسته!) خیلی دلم میخواهد تقصیر را گردن باد بیندازم.اما هیچ بادی نمیوزد.حتی دریغ از یک نیمچه نسیم! پتو را تا چانه ام بالا می کشم و خنده ام میگیرد.با این قوه تخیلی که من دارم لابد میتوانم بگویم که دوتا دختر مونارنجی دوقلو،آن بالا دارند چش و چال عروسک هایشان را در می آورند! 

پلکهایم را روی هم فشار میدهم...براساس توهمات من،هنوز هم دارند میدوند؛هردویشان!

«خاطرات عزیزم! دیشب کلی کابوس دیدم.چون فکر میکردم دو نفر دارند طبقه بالا میدوند! نمیدانم..شاید دیوانه شده ام! مطمئنا اگر اینها را برای مالی تعریف کنم تا یک هفته بهم میخندد.

خیلی خوابم می آد.دیشب اصلا خواب درست و حسابی نداشتم.سه بار از خواب پریدم.دفعه آخر، حلقم خشک شده بود،مامان یک لیوان آب برایم آورد...»

همچین شل میشوم و خودکار از لای انگشتهایم روی زمین می افتد.دلم میخواهد فکر کنم خل شده ام..

نگاهم به لیوان خالی روی میز می افتد...

ادامه دارد.


  • Bahar Alone

نظرات  (۲)

اوه چه داستان خوفی
پاسخ:
:))
مثل فیلم ترسناکه
پاسخ:
:))اوهوم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">